نی نی جووووووون

حدسیات من و بابایی...

عزیز دلم! جات خوبه؟ داری کم کم اذیت هاتو زیاد میکنی. دل مامانی درد میکنه. با هر دردی میترسم. ولی امیدم به خداست. خودش تو رو داده بهم و مطمئنم خیلی هم مراقبته... آخه امسال تو هیات و شب های دهه ی اول محرم خیلی بخاطر نموندنت گریه کردم. خصوصا شب علی اصغر(ع)... امشب شب تولد مامانیه... بابایی هم برام اون تابلو فرشم رو برد درست کرد و قاب گرفت. ایناهاش:   حالا بگم از حدس خودم و بابایی در مورد تو... من حدس زدم تو پسر باشی. بابایی هم گفت فکر میکنم دختر باشه... هر چی باشی من و بابایی عاشقانه دوستت داریم. چه دختر و چه پسر برامون فرقی نداره... فقط میخوایم تو پیشمون ب...
4 اسفند 1392

حس نبض...

سلام عزیز دلم خوبی؟ سفت چسبیدی به دل مامانی دیگه؟؟ پریشب حضورتو تو دلم حس میکردم! باور کن. طرف راست دلم بودی همونجا هم مثل یه نبض میزد شایدم مثل یه انقباض بود ولی قشنگ حس میکردم. خیلی حس قشنگی بود. بخاطر اینکه اشتباه نکرده باشم به بابایی گفتم دست بکش رو دلم ببین فکر میکنی کجاس؟! بابایی هم که دست کشید رو دلم گفت طرف راست... خیلی خوشحال شدم. امیدوارم همینجور محکم سرجات بمونی. دوستت دارم عشقم... بوووووووس ...
4 اسفند 1392

نی نی جونم دوباره اومدی پیشم...

سلام نی نی جونم! خوبی عشق مامان؟ از اون دفعه که مامان و بابا رو تنها گذاشتی دیگه حوصله نداشتم بیام اینجا... حتی خاله الهام اومده بود پیام گذاشته بود ولی من تازه همین الان دیدم. از وقتی که نیومده، رفتی؛ یه جوری افسرده بودم. می خندیدم ولی تو دلم غوغا بود. راستی تو این مدت دکترم رو عوض کردم و یه خانوم دکتر خیلی خوب پیدا کردم. تازه خونه خریدیم و اومدیم خونه ی جدید... اون خانوم دکتره که میگم، وقتی رفتم پیشش برام یه داروهایی نوشت. دو ماه باید میخوردم و میرفتم پیشش... ماه اول خوردم، ماه دوم هم خوردم و حس می کردم که تو دوباره اومدی تو وجودم... شک داشتم. 23 بهمن وقت دکترم بود. رفتم پیشش و از همه لحاظ ...
1 اسفند 1392